![]() |
![]() |
|
| يادداشت ها و عكس ها از حبیب نصرتی |
|
عجب عید قشنگی و عجب آغاز خوبی بود!
سه شنبه بیست و هفتم اسفند ، کلی کار های انجام نشده داشتم تا آماده ی سفری زیبا شویم. تنبلی همیشگی و موکول کردن همه کارها به آخرین فرصت ها . عصرگاه ماشین رابردم تا روغنی عوض کنم و باصطلاح چکاپی بشود.بعد تبدیل پول در صرافی و بعد هم خرید دوربینی جدید . اما با آنکه دیر شده بود ، خودمان را به کناره ی "مسیله" در ساحل خلیج فارس رساندیم تا آتشی هرچند کوچک بیفروزیم از روی آن بپریم. حیف بود این رسم زیبای ایرانی را نمی داشتیم. چهارشنبه را در مدرسه نه چندان به کار گذراندیم . عصر باید آماده ی حرکت می شدیم و شدیم. شب شد تا حرکت کردیم . و من وسواس و دلهره ی همیشگی از مشکل نداشتن ماشین . یکی دو علامت نزدیک بود نظرم را به انصراف از برداشتن ماشین و همراهی با اکثریت در اتوبوس ها تغییر دهد اما هر چه بود ریسک را پذیرفتم . ساعت ۱۰ شب بود که از مرز گذشتیم. هنوز اتوبوس ها معطل بودند اما سواری ها بدون کوچک ترین مشکلی رد شدیم . فقط در آخرین قسمت ورودی عربستان ، پیاده شدیم و دو سه مورد از وسایل مان را باصطلاح برای تفتیش زمین گذاشتند . بقیه ی مراحل عبور بسیار روان و محترمانه بود . اما گو اینکه بعضی از اتوبوسی ها را انگشت نگاری هم کرده بودند! استراحت چند ساعته در صد کیلومتری داخل عربستان و حرکت در ابتدای صبح پنجشنبه ۲۹ اسفند . پس از ساعت ها رانندی و استراحت های چندباره ،عصرگاه به مدینه رسیدیم . جاده هایی بسیار متفاوت با آنچه در ایران عزیز ما هست . عمدتا اتوبان ۸ بانده و خلوت که گاه فقط خودمان را و ماشین دیگر همکارمان را می دیدیم . فاصله از آپارتمان ما تا مدینه ، ۱۱۱۰ کیلومتر بود . چهار شب در مدینه در هتلی که کاروان رزرو کرده بود اقامت کردیم . جمعه ۳۰ اسفند در کنار گنبد سبز (خضراء) دعای تحویل سال را خواندیم . حضور بازیکنان تیم سپاهان موجب توجه مردم شد.ما هم یکی دو عکس گرفتیم . از معرفت محرم نوید کیا حظ بردم ، برعکس هادی عقیلی . روز شنبه دوم فروردین هم ناهار را در مسجد شیعیان یا حسینیه ی امام حسن که در فضای سرسبز و محوطه ی باغات قشنگی بود ، مهمان بودیم . فضا کاملا شیعی و حتی ایرانی بود ! بعد از ظهر هم از احد و خندق و .... دیدن کردیم . یکی دو با صبح ها بعد از نماز به بقیع رفتم . صحنه های همیشگی بحث و استدلال شیعه گری و پافشاری و انگیزش احساسات مداحان و روحانیون کاروان ها و.... از یک سو و ماموران امر به معروف و نهی از منکر بقیع بر شرک آلود بودن این عقاید و اعمال از سوی دیگر . عمدتا بحث هایی بی نتیجه که گاه محترمانه شروع می شد اما با توهین ولااقل طعنه به پایان می رسید! دوشنبه شب ۳ فروردین پس از احرام در مسجد شجره شب را رانندگی کردیم و سحرگاه سه شنبه ۴ فروردین پس از طی بیش از ۴۰۰ کیلومتر به مکه وارد شدیم . در آن موقع از شب(یا بامداد) ورود به مکه و دیدن مسجدالحرام خیلی شور انگیز بود. تخلیه ی وسایل و استقرار در هتل و پارک کردن ماشین در جایی دورتر باعث شد که درست همزمان با نماز جماعت صبح وارد حرم شویم .عملیات طواف و سعی و دوباره طواف تا پخش شدن کامل آفتاب طول کشید . بعد ار بازگشت در هتل عجب خواب دلچسبی بود . پنجشنبه ششم فروردین به جده رفتیم . گرچه وقتی رفتیم ماشین هایمان را بیاوریم و جای خالی آن ها را دیدیم ، حالمان گرفته شد! اما پس از تحویل گرفتن آن ها از پارکینگ پلیس با دادن ۵۰ ریال حق الزحمه ی(!) حمل با جرثقیل ! سعی کردیم به روی خودمان نیاوریم بعد هم با دیدن زیبایی های جده و ساحل دریای سرخ آن حال گیری را فراموش کنیم . برای خودم ثبت کردم که از ساحل خلیج فارس تا ساحل دریای سرخ یعنی عرض شبه جزیره ی عربستان را رانده ام . پس از برگشت رفقای اتوبوسی مان سه شب دیگر هتلی ایرانی(در اختیار عمره ی ایرانی) گرفتیم که خیلی بهتر از هتل قبلی بود . روز شنبه ۸ فروردین هم کوه ثور را بالا رفتیم تا غار ثور یعنی مخفیگاه پیامبر در هجرت به مدینه راببینیم . سخت تر و طولانی تر از مسیر غار حرا بود که قبلا رفته بودم . روز دهم فروردین عصرگاه مکه را به قصد طایف ترک کردیم و پس از حدود ۱۰۰ کیلومتر شب با گشتی در شهر و قدم زدن در یک فروشگاه بسیار بزرگ و زیبا و لمس هوای سرد این شهر در استراحت گاهی اطراق کردیم . صبح ۱۱ فروردین حرکت کردیم با رانندگی مسیر ۷۵۰ کیلومتری عصرگاه وارد ریاض شدیم . رانندگی که وضعیت مناسب و خلوت جاده ها آن را با رانندگی در ایران متفاوت می کرد . در ریاض که شهر واقعا زیبایی است شتی در خیابان ها زدیم و در مسجد زیبایی نماز خواندیم در خروجی شهر در استراحتگاهی منزل گرفتیم . برخلاف شنیده های قبلی ام که فضای مذهبی و تقید به اقامه ی نماز اول وقت را فقط منحصر به دو شهر مکه و مدینه می دانستم ، اما چه در ریاض و چه در جده و طایف و چه شهر های دیگری که دیدم تفاوتی با مکه ومدینه نبود . وقتی اذان مغرب شد ماشین ها چنان از خیابان به پارکینگ و محوطه ی مسجدی که ما در آن استراحت عصرگاهی می کردیم روان شد که دیگر جانبود. همچنین من هیچ بی حجاب و کم حجابی را هم در طول سفر و حتی در فروشگاه های شیک و مدرن ندیدم . روز ۱۲ فروردین صبح حرکت کردیم و پس از طی ۴۰۰ کیلومتر از شهر دمام خبر گذشتیم و با گذر از پل بزرگ ملک فهد که شبه جزیره ی عربستان را به جزیره ی بحرین وصل می کند ، تا دروازه ی مملکة البحرین! رفتیم و برگشتیم .آنجا در محوطه ی گمرک بین عربستان و بحرین کلی عکس و فیلم گرفتیم که ماشین پلیس با وجود دو با دور زدن در اطرافمان اما هیچ واکنشی نشان نداد. شاید اگر کشور خودمان بود سؤال و جوابی می داشت! الخبر همان شهری است که پایگاه ظهران در کنار آن قرار دارد که زمانی از بزرگترین پایگاه های آمریکایی ها در عربستان بود که چند سال پیش مورد حمله ی انفجاری قرا ر گرفت و ده ها نظامی آمریکایی کشته شدند و انگشت اتهام آمریکا هنوز هم به سوی ایران هست . بعد از ناهار مسیر ۳۰۰ کیلومتری دمام تا خفجی را راندیم تا پس از عبور از مرز و طی ۱۰۰ کیلومتر بعد از مرز تا شهر کویت و گذشت دو هفته ، شبانگاه چهارشنبه ۱۲ فروردین به خانه برگردیم . تشریفات عبور از مرز باز هم بسیار روان و محترمانه بود . |
|
+ نوشته شده در
شنبه 15 فروردین1388ساعت 1:49 توسط حبيب نصرتي |
|
|
امشب درازتزین شب سال را در جمع (البته نه چندان پرشمار) ایرانیان(عمدتا فرهنگیان) در پارک "بیان" کویت آغاز کردیم. ساعاتی در آنجا و با برنامه هایی نه چندان چذاب و البته در حد وسع کانون فرهنگی کوچکمان سپری کردیم. جای رایزنی فرهنگی کشورمان کاملا خالی بود!!!!
براستی چه امکانات و عناصر فرهنگی و ظرفیت هایی داریم و چه حرف ها برای گفتن داریم که می توانیم روی آن ها برنامه داشته باشیم و بر اساس آن ها خودمان وفرهنگ مان را مطرح کنیم . یلدا یکی از آن هاست که به بهانه ی شب و تاریکی و درازی آن اما بهانه ای می شود برای گرد هم آمدن و نزدیک کردن دل ها و از بین بردن فاصله ها و گرم کردن میانه ها . یعنی می توان سیاهی و سرما را بهانه ای برای افزودن بر روشنایی و گرما قرار داد. دیرینه گی سنت یلدا بدیهی است هر چند پیدایش آن ریشه در اساطیر دارد و مبهم است . و این سنتی آریایی است . در طرح سنت ها آیین ها و آداب و رسوم ملی و قومی نباید تعصب مثبت و منفی داشت و سیاه یا سفید دید . هر قومیت و ملیتی عناصر خوب و بد فرهنگی می تواند داشته باشد . چه خوب است بتوانیم بدون تعصب در جهت تقویت عناصر مثبت و پالایش عناصر منفی عمل کنیم. اما دریغ که ما گاه در دوراهی گزینش بین عناصر هویتی و فرهنگی ملی و دینی مان می مانیم و چه بسا در این کشاکش هردو را فدا می کنیم. دو سال پیش در مراسم افتتاح دبیرستان دخترانه در زادگاهم(کرفس)شرکت داشتم . همانجا نسبت به نامگذاری دبیرستان بوستان به فاطمیه تذکر دادم که با وجود احترام به اهل بیت پیامبر ولی کدام ضرورت موجب تغییر نام "بوستان"(نامی متین و بامعنی و زیبا) به نام (البته باارزش)فاطمیه شده است؟سال ها قبل از آن نیز مدرسه ی راهنمایی "دکتر سید حسین فاطمی" در همان جا به "بلال حبشی"تغییر نام یافته بود!!!!! امسال تابستان هم شنیدم که مدرسه ی "پروین اعتصامی" به "معصومیه" تغییر نام یافته است. عاملان این تغییرات در فرضی خوش بینانه با اعتقاد و احترام قلبی نام هایی با ریشه ی مذهبی را برمی گزینند .اما آیا مقابل هم قرار دادن هویت ملی و هویت دینی واقعا ضرورتی دارد ؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه 30 آذر1387ساعت 23:36 توسط حبيب نصرتي |
|
|
فردا آخرین روز تابستان است. بجز احساس همیشگی و استرس آغاز سالتحصیلی ، بخصوص بعد از دوره ی ابتدایی که معمولا با غربت ودوری و دلتنگی همراه بود، اما ۳۱ شهریور۱۳۵۹ در ذهنم خاطره ی ماندگاری است.
نوجوانی بودم که از دو سه سال پیش شور انقلاب و اصلاح و دگرگونه شدن اوضاع مرا نیز همانند بسیاری دیگر از جوانان و نوجوانان در برگرفته بود . تحولات سیاسی و اجتماعی را پیگیر بودم و به آینده ی کشورم سخت امیدوار . گرچه بعضی صف بندی های جدید در بین فعالان انقلاب را نمی پسندیدم و این صف بستن ها و کشاکش ها پایانی نداشت .جداشدن طیف نهضت آزادی در سال قبل و پس از جریان سفارت آمریکا و بعد صف آرایی ها در جریان نخستین انتخابات ریاست جمهوری و سپس مجلس . چنان که حتی اولین مجلس انتخابی با اولین رییس جمهور انتخابی همراه نبود و هرکدام آهنگ خود را داشتند. انتخاب نخست وزیر با تنش ها همراه بود و کابینه هنوز (وآن کابینه هرگز) تکمیل نشد......... در این وانفسا جنگی تمام عیار درگرفت که متاسفانه هشت سال ادامه یافت و هستی مادی و معنوی دو کشور و ملت را به آتش کشید. چه جوانانی که با شور حاصل از انقلاب می توانستند چه سازندگی به خرج دهند و بهترین هاشان در این نبرد فرسایشی از دست رفتند و..... ما این جنگ را "جنگ تحمیلی" و کار خود را "دفاع مقدس" نامیده ایم . گو اینکه طرف مقابل مدعی آغاز آن و یا لااقل تحریک به آغاز آن توسط "ما" است . در هر حال مسایل مربوط به آغاز و تداوم و انتهای آن با گذر زمان و توسط تاریخ شکافته خواهد شد (شاید اندکی هم شده است). من ۳۱ شهریور ۵۹ را هرگز از یاد نمی برم . پس از چند بار تحرکات محدود و تنش هایی در مرز عراق ، اما در این روز تهاجمی وسیع (با ده ها هواپیما و نیروهای زرهی)صورت گرفت. جنگ هشت سال طول کشید . با فراز و فرودهایی. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 0:24 توسط حبيب نصرتي |
|
|
سال گذشته در چنین روزهایی در تهران و در حال تلاش برای نهایی کردن مقدمات خروج از کشور و ورود به کویت بودم. بی نظمی و آشفتگی در دفتر اعزام و کم توجهی و معطلی بی جا در سفارت کویت . من برایم این آغازخوبی نبود. فکر می کردم " سالی که نکوست از بهارش پیداست". حالا که در قلب پایتخت کشور خودمان چنین می بینیم ، در آنجا چه خواهیم دید !
بالاخره پس از کش و قوس ها ، روز اول مهر وارد کویت شدیم و ماه رمضان و دلتنگی غربت و کسالت عارض شده و یا لااقل تشدید شده در این روزهای شلوغ ، همه و همه دست به دست هم داد و شروع سختی را موجب شد . تجربه ی محیطی جدید با همکاران وهمراهانی برگزیده از بین معلمان مناطق مختلف کشور ،کلید آپارتمانی شیک و نوساز اما خالی (البته با مبلغ قابل توجهی وام برای تهیه لوازم منزل)، حضور در کلاس هایی با دانش آموزانی با فرهنگ متفاوت از دانش آموزان قبلی ام ، پیگیری مراحل اخذ اقامت مانند آزمایشات پزشکی و انگشت نگاری و ........... تلخ و شیرین های آن دوران بودند. زندگی مجرد و تکمیل تدریجی یک زندگی ، ۵۰ روز طول کشید . کارت شهروندی گرفتیم و عکسمان بر کارت شهروندی " بطاقه مدنیه " کویت نقش بست . و من نه خشنود بودم و نه مفتخر به داشتن این کارت . احساس می کردم حاضر نیستم احساس مثبت نسبت به وطنم رابا مجوز اقامت موقت با دایم هیچ کشوری عوض کنم . این احساس مثبت نسبت به وطن با حضور در اینجا بیشتر و بیشتر شد . کشورم را با همه ی کاستی ها و کمبود هایش دوست دارم . این البته به معنای چشم بستن به مشکلات و کاستی ها و نارسایی های کشور نیست .همه ی آن ها را با ریشه هایش می توان شناخت و دانست . چه آن ها که دولت و نظام سیاسی کشور مسبب آن است و چه (و مهم تر) همه ی آن ها که همگی مان در ایجاد و تداومش مقصریم و همت بلند عمومی و مقدم بر آن ، فرهنگ سازی و آگاهی و رشد وبلوغ و دانش و خرد ورزی برای ریشه کنی آن ها لازم است . همه را می توان دید و دانست . با این حال و با همه ی این نارسایی ها وطن مان را دوست می داریم و خود را در بهبود اوضاع آن مسؤل می دانیم . این علیرغم تفاوت سطح رفاه و آسایش و آرامش و ضابطه مندی هایی است که بین کشور ما و بسیاری کشورهای دیگر و جود دارد. شاید این برداشت های گاه متناقض نما بود که وقتی در دو ماه گذشته که ایران بودیم از او ضاع اینجا می پرسیدند و ما می گفتیم ، برداشت های متفاوتی را نیز در دیگران موجب می شد که بالاخره ما از زندگی در اینجا راضی هستیم یا نه. من اگر بخواهم بطور خلاصه تکلیف خود را با این پرسش روشن کنم ، چنین خلاصه خواهم گفت: "ما از در آمد بالا ، رفاه و آسایش بالا ، امنیت و حرمت و منزلت بالایی در اینجا برخورداریم . نکات مثبت فراوانی هم در اینجا هست که صد حیف در کشور ما نیست و می تواند (و باید) باشد . اینجا و با این همه نقاط قوت و بودن در کنار حدود چهل خانواده ی فرهنگی صاحب فضایل و هم سنخ (در یک مجتمع) ، به واقع دوران خوشی می گذرانیم. با وجود همه ی این ها اما دلباخته ی اینجا نیستیم . در عوض از طبیعت زیبای ایران و گستردگی و تنوع آن و نیز خانواده ها و خویشانمان دوریم و به جز درآمد بالای اینجا که شاید قابل مقایسه با ایران نیست(وچه اهمیتی دارد؟!)باقی موارد مثل منزلت و آسایش را در ایران هم همواره احساس کرده ایم پس دلباخته ی اینجا نشده ایم وبنابراین دوست داریم وطن مان را" |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 22:43 توسط حبيب نصرتي |
|
|
روزهای پایانی خرداد شاید همیشه روزهای جداشدن ها و وداع ها بوده است . لااقل برای همچو منی که در بخش عمده و اصلی زندگی ام خرداد پایان سال تحصیلی و زمان جدا شدن از همکلاسی ها و هم درس ها (در دوران تحصیل) و همکاران (در زمان اشتغال) بوده و هست.
هرچه آشنایی دیرپا تر و ژرف تر و از سوی دیگر جدایی اساسی تر باشد ، ملال حاصله بیشتر است. من شاید بیش از آنچه که ظاهرم می نماید احساسی و عاطفی هستم! و این گونه جدایی ها حتی گاه به نحو غیر منطقی برایم با دشواری همراه بوده است. به یاد دارم در دوران دبیرستان و دانشگاه که اصلی ترین ساکن خانه ی پدربزرگ مرحومم در تهران بودم گاهی رفتن خانواده ی مستاجری که شاید برخوردهایی بسیار محدود و نه چندان دوستانه و صمیمانه با آن ها داشتم چقدر برایم سخت می گذشت. از سخت ترین جدایی ها می توانم به جداشدن دوستان دوره ی تربیت معلم در تابستان سال ۶۴ در اصفهان اشاره کنم که پس از بیش از یک سال ونیم زندگی مشترک و با علایق و سلایق مشابه در یک محیط با اکثریت قریب به اتفاقشان برای همیشه جدا شدیم. و اکنون در این دیار غربت اما تعدادی از همکارانمان در تکاپوی کوچ به وطن در پایان دوره ماموریتشان هستند. این دسته از همکاران که از امتیاز تمدید ماموریت برای سال سوم نیز برخوردار شده اند می باید تا پایان خرداد به کشورمان برگردند و با این ترتیب طی یکی دو ماه گذشته بطرز خسته کننده ای به تمهید مقدمات مشغول بودند و امروز بارهایشان را تحویل کانتینر کشتیرانی دادند. دیروز دوست باسواد زنجانی مان(احمدنیا)و خانواده اش رفتند . او نخستین همکاری بود که در کسوت معاون در ورودی دبیرستان در روز دوم مهر به من خوشامد گفت. شامگاه گذشته هم پس از نماز مغرب و عشا در لابی ساختمان جلسه ی وداع با همکاران راهی روزهای آینده را داشتیم . سید شیرازی(حسینی) و خانواده اش فردا صبح عازمند.او در جمع هایمان هنرمندانه و فی البداهه می سرود و مجری اغلب برنامه هابود . گرچه در برنامه ی امشب آشکارا گریه کرد.حسینی اولین چهره ای بود که در ساعت اول ورود من به کویت در فرودگاه با روی گشاده خود رامعرفی کرد و خوشامد گفت.او و همکار دیگرمان (رحیمی) در قالب ستاد استقبال به باصطلاح ترانسفر و اسکان ما کلی کمک کردند و نگذاشتند هاج وواج بمانیم. دو همکار هم استانی مان (سپهری و عربی)پس فردا راهی می شوند که بخصوص اولی در هفته ها و ماه های نخست چه بسیار لطف ها در نقل و انتقال و آشنا کردن من داشتند. دو همکار شمالی(محمدی و شجاعی) و نیز خانواده ی دیگر که خانم (طاهر) مدیر مینا بود و حالا مینا جایش را می گیرد و آقا(سلمانی) از کاری ترین همکاران که چند روز دیرتر می روند. هر یک از روندگان جملاتی گفتند و هنگام گفتن بغض گلویشان را می فشرد . من هم قطراتی اشک ریختم . با این همکاران طی چند ماه گذشته در یک مجموعه ی ساختمانی زندگی کرده ایم ،در یک محیط کار کرده ایم ، و حتی در مناسبت های مختلف و تفریح و بیرون با هم بوده ایم . از ایام رمضان و قربان و محرم و عید تا سفر حج با هم بو ده ایم . پس از این اما اگر عمری باشد شهریورماه با سال دومی ها وداع خواهیم کرد و سال بعد با همه ی آنهایی که با هم آمدیم و با هم بودیم جدا خواهیم شد . جدایی دشوار است و هرچه آشنایی دیرپاتر و ژرف تر و چشم انداز جدایی دورتر ، دشوارتر ! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 2:46 توسط حبيب نصرتي |
|
|
چند روز پیش تلویزیون ایران در برنامه ای با شرکت سردار رادان و در مورد امنیت اجتماعی ، تصاویری تهییه شده با دوربین مخفی و با صحنه سازی به نمایش گذاشت که از نبود امنیت و آرامش خاطر برای دختران و زنان جوان در خیابان ها و معابر در اثر وجود مزاحمت هایی از سوی جوانان و رانندگان حکایت داشت! این تصاویر البته واقعی بود. در بخشی از این تصاویر نشان داده می شد که خانمی تنها کنار خیابان و منتظر خودرویی است تا با کرایه او را به مقصد برساند.رانندگان (عمدتا جوان) متوقف می شدند و بر سوار شدن آن خانم پافشاری و حتی رقابت می کردند! چنان که حتی ترافیکی پدید آمد!
این صحنه ها گمان می کنم برای بسیاری از مردمان آشنااست و کمتر کسی منکر آن است . مقامات انتظامی و قضایی هم وجود این معضل را تایید می کنند . چه اگر چنین نبود طرح های پی در پی تامین امنیت اخلاقی و اجتماعی برنمی افکندند. چیزی که برای من جالب است این که چرا در کشور و جامعه ی ما که مدعی حاکمیت دین بر شؤن مختلف اجتماعی و فرهنگی و.... جامعه است ، چنین پدیده هایی چنین فراگیر است که صدای همه در می آید؟ و چرا در جوامع دیگر که هرگز چنین ادعایی را نیزندارند ، این پدیده ها مشاهده نمی شود؟ در مدت نزدیک به نه ماهی که در کویت هستیم ، من هرگز وجود مزاحمت که هیچ ، حتی نگاه دنباله دار مردی به زنی و یا خودنمایی و گردن کلفتی و قلدری جوان یا جوانانی را هم ندیده ام! با آنکه اینجا (در همه جایش چه ساحل دریا و چه فروشگاه ها و کوچه و خیابان)زنان و دختران شرقی و غربی و پوشیده و نیمه برهنه و .... و همه مدل دیده می شوند! و این همه جوان از ملیت های مختلف مالزیایی و اندونزیایی و فیلیپینی و لبنانی و سوری و هندی و بنگالی ومصری و آفریقایی دختر و پسر و عمدتا مجرد و..... اما دریغ از نگاهی عمیق و ادامه دار ویا حرکتی نامناسب! در فروشگاه های بزرگ و نمایشگاه ها گاهی زنان بر و رو داری را می بینی که کالایی را تبلیغ می کنند و مثلا شربت یا قهوه ای را تعارف می کنند ویا حتی طرز استفاده از قطعه ای کوچک برای ماساژ عضلات را عملا بر روی عابران نشان می دهند!! گرچه اینجا روایت هایی از برخورداری های کویتی های ثروتمند و مایه دار و حتی کم مایه از خدامه ها (بعید است خانواده ای خادم و خدامه از نیروی کار وارداتی از کشورهای دیگر نداشته باشد) گفته می شود اما آنچه ظاهر است و ما لمس می کنیم چنان امنیتی است که در جلسه توجیهی قبل از اعزاممان در تهران گفته شد که مثلا خانمی می تواند نیمه ی شب به ساحل برود و تنها قدم بزند بدون آن که نگرانی داشته باشد! جالب تر این که نیروی نظامی و انتظامی بندرت دیده می شود آن هم یا پلیس راهنمایی و رانندگی و یا انتظامات مسابقات ورزشی. برای اینکه هیچ دروغی در این مطلبم نباشد باید یادم بیاید که یکی دو مورد شوخی گروهی از جوانان باصدای بلند در کوچه و در شب و نیز تعقیب ماشینی با سرنشینان دختر توسط ماشینی با سرنشینان پسر را دیده ام که متاسفانه متوجه شده ام هموطن وهم زبانم بوده اند!!! من فقط تفاوت را گفتم ، علت های آن گوناگون است و بررسی آنها نیاز به بحث و تامل بسیار دارد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 4 خرداد1387ساعت 2:40 توسط حبيب نصرتي |
|
|
گرچه حالا دیگه دو هفته ای از روز معلم گذشته اما لازمه برا خودم ثبت کنم که روز معلم تو اینجا با ایران خیلی فرق داره.از مراسم مختلفی که سفارتخونه و رایزنی فرهنگی برگزار می کنه تا مراسمی که اداره (سرپرستی) برگزار می کنه و هدیه ای که میده و همچنین مهمانی هایی که انجمن اولیا برگزار می کنه و هدیه هاش !
همچنین با توجه به اینکه در آمد معلمان اعزامی در بین ایرانیان مقیم اینجا بالاتر از متوسطه ، مجموعه ی محرومی حساب نمی شن و بلکه بالاتر به حساب می آن. اما صد حیف که بعضی از ماها قدر این جایگاه رو نمی دونیم وتقویتش نمی کنیم. بیچاره سرپرستی که چقدر قبل از اعزام تاکید می کرد که با پول فراوان تری که می گیرید بیشتر به خودتون برسید و زندگی بهتری در پیش بگیرید . اما همه ی گوش ها که شنوا نیستن. من شاید جزء اقلیتی از معلم ها هستم که زیاد موافق نق زدن و آخ وواخ کردن نیستم . هم به خاطر رضایت نسبی که از زندگی و کارم دارم (با در نظر گرفتن مجموعه ای از فاکتورها مثل تعطیلات و فراغت و ....)و هم بخاطر اینکه می گم رو پیشانی هیچ کدوم از ما ننوشته که حنما باید معلم می شدیم بلکه با آزادی و اختیار و البته شاید بنا به ملاحظات زمان معلم شده ایم . گاهی هم از طعن و کنایه بی بهره نبوده ام . نکته ی جالب اینه که معمولا می گن اگه معلم تا یه حد معقولی تامین بشه تمرکزش برشغل بیشتر و در نتیجه بازده اش افزون تر میشه . مثلا یه معلم لازمه که وسیله ی سواری داشته باشه . اما متاسفانه وقتی معلم های ما صاحب چهار چرخه شدن چه رواجی پیدا کرد مسافرکشی شون . وقتی سواری های پیکان قراضه به پراید و پژوی نو تبدیل شدن مسافرکشی دربستی راه دور رایج شد و.......دریغ از چشم و دل سیر! حالا هم فکر می کردم که اگه خارج بریم وهمکارامون حسابی دریافتی داشته باشن دیگه چشم و دل ها سیر می شه اما بعضی وقتا بعضی رفتارها رو آدم می بینه که کلی نا امید می شه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 4:29 توسط حبيب نصرتي |
|
|
امروز دومین روزی بود که تو خونه نشستیم و با بی میلی تعطیل بودیم . پریشب وقتی برای ورزش و تمرین و تفریح به ورزشگاه دسمه رفته بودیم ، خبر فوت شیخ سعد العبدالله السالم الصباح ، ولیعهد سابق کویت و امیر یک دوره ی خیلی کوتاه مدت(چند روزه ی) این کشور در گذشته رو شنیدیم . وقتی شیخ جابر نسبتا خوش سیما امیر بود ، شیخ سعد (بنده ی خدا بد ترکیب)سالیان سال ولیعهد و در عین حال نخست وزیر بود .حدود دوسال و اندی پیش که شیخ جابر فوت کرد ، این بنده ی خدا امیر شد اما یه هو همه چی دست به دست هم داد تا فهمیدن که شیخ سعد اصلا مریضه و توان اداره ی کشورو نداره . بعد هم مسؤلیت امیری رو گذاشتن به گردن شیخ صباح (که با و جود سالخوردگی اما جوون تر نشون می ده). بعد هم شیخ سعد خانه نشین شد و با امکانات مالی فراوان در عزلت زیست تا اینکه دو روز قبل از دنیا رفت .
اما الان دو روزه همه ی چند شبکه ی موجود کویت (از جمله شبکه ی ورزشی ) برنامه هاشونو گذاشتن کنار و یک مجموعه دوربین در کاخ بیان و یک مجموعه دوربین در فرودگاه به انعکاس دیدار های تعزیت و تسلیت کویتی ها و مهمانان عالی مقام خارجی(عمدتا عرب) مشغولند.پیاپی هواپیماهای غول پیکر در فرودگاه فرود می آن و هیأت های میهمان (عرب های پر امکانات)ازشون پیاده می شن و به کاخ بیان میرن و...... تلویزیون همچین با آب و تاب از فضایل و کارهای شیخ سعد مرحوم می گه که کسی ندونه ونشناسه فکر می کنه واقعا همونطور که هی تکرار می کنن "نه تنها خاندان صباح و مردم کویت،بلکه دنیای عرب و دنیای اسلام! ولابد جهان بشریت فرد بی مانندی رو از دست داده" که نمی تونه این ضایعه جبران بشه! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 4:2 توسط حبيب نصرتي |
|
|
من خیلی اهل ورزش نیستم . گرچه هیچوقت نبوده که احساس نیاز نکنم . از سال ۵۷ (۱۹۷۸) هم که جام جهانی فوتبال تو آرژانتین بود ، فوتبال رو می شناسم . اون موقع بازی علی پروین و حسن روشن و پرویز قلیچ خانی و ناصر حجازی و .... . با اینحال اما خیلی آبی یا قرمز نیستم گرچه نمی تونم پنهون کنم که تو مسابقه بین آبی و قرمز دوست دارم پرسپولیس ببره .اما نمی دونم چرا در هر مواجهه بین استقلال یا پرسپولیس با یه تیم دیگه همیشه دوست داشتم اون تیم دیگه ببره . حتی پرسپولیس رو!
این شاید بخاطر مثلا ضعیف دوستی یه . لااقل شاید بخاطر اینه که دوست داشتم ودارم که فوتبال هم مثل خیلی چیز های دیگه محدود و منحصر نباشه . البته الان بهتر شده . قبلا اگه یکی از این دو تیم نامبرده با هر تیمی رقابت می کرد معمولا نتیجه از قبل معلوم بود اما حالا خوشبختانه سطح فوتبال در شهرستان ها هم بالا رفته و تیم های شهرستانی نه تنها از قبل باخته نیستند بلکه بارها برتری خودشونو نشون می دن و به رخ می کشن . با این همه اما شخصیت و منش بازیکنان و مهم تر از اون،مربیان تیم ها می تونه در نگرش آدم و اینکه چی برای اون تیم آرزو کنه می تونه تاثیر داشته باشه. برا من که اینجوریه! در ورزشی مثل فوتبال که نه فقط از بعضی بازیکنانش انتظار هر رفتار و حرکتی هست بلکه حتی از علی داییش هم با همه ی تحصیلاتش بعضی رفتار ها رو می بینی و ناامید می شی ، وجود افشین قطبی نوبری یه! انصافا چه منش و شخصیتی ! چه موقع برد و چه موقع باخت . چندی پیش وقتی به تیم راه آهن میثاقیان باخت ، تو مصاحبه بعد از پایان بازی جوری برخورد کرد که می شد به وضوح ، انفعال رو در چهره ی میثاقیان دید. اون دنبال مقصر نگشت و تیم مقابل رو تحسین هم کرد و نظریه ی ضد فوتبال کردن میثاقیان رو هم رد کرد و..... افشین قطبی مدت زیادی نیست که به ایران برگشته و اوایل فارسی رو هم خوب نمی دونست اما واقعا برای تیم پرسپولیس که با چسبیدن یه عده مدعی داشت زوال پیدا می کرد ، غنیمتی یه . جدا اون شایسته ی قهرمانی یه! اما یه نکته ی دیگه هم برا من جالبه و اون منش افشین قطبی بزرگ شده و فرهنگ آموخته در غرب در مقایسه با اونایی که کلی مدعی خوشه چینی از معارف اسلامی و انقلابی اند! مقایسه کنیم با اون بابایی که چندین ساله رو گرده ی مردم سواره و انگار از دماغ فیل افتاده و از اون بالای دست بردن عکس رهبر برروی سکوی قهرمانی در میدان رقابت بین المللی و استفاده از نماد هاو شعارهای مذهبی در میدان تا حالا که در نقشی سبک به تبلیغ و تشویق خروج سرمایه از ایران می پردازه . |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 3:33 توسط حبيب نصرتي |
|
|
نمی دو نم چرا با اونکه خیلی چیزها رو می بینم و تجربه می کنم اما نمی شینم چند خطی در باره ی اونا بنویسم. از وقتی یادمه در حد خودم نوشتن برام سخت نبوده . خیلی و قتا شده که بی مقدمه و چرکنویس شروع کردم و نوشتم و چیز بدی هم از آب در نیومده! حالا اصلا در هم بیاد ، مگه به فروش گذاشته میشه که نگرونش باشم که رو دستم باد کنه؟ اصلا عادت به نوشتن ، خودش ارزش داره اما صد حیف که تنبلی وتنبلی وتنبلی.....!
بعد از آخرین یادداشتی که نوشتم (یعنی قبل از عید) ، اولین چیزی که جا داشت در بارش بنویسم سفر به مکه و حج عمره بود . از سفر قبلیم که یک سال و چند ماه قبل از اون و به حج واجب رفته بودیم یادداشت هایی (تو دفتر)نوشته بودم .از این سفر هم همچنین . اما حالا که مثلا وبلاگ دارم خیلی می تونستم بنویسم . از معطلی های اولیه (که فکر می کردیم ۲۸ اسفند می ریم و با کلی امید ونومیدی بالاخره ۷ فروردین راهی شدیم اونم با کلی دلگیری از اینکه یکی ازخانواده ها بدلیل ناهماهنگی و کوتاهی کاروان در مورد گذرنامه وویزا بعد از سوار شدن از اتوبوس پیاده شدند )، از سختی و طولانی بودن راه زمینی و مقایسه با سفر قبلی که دو ساعت ونیمه رسیده بودیم ، از جاده نوردی در بیابان خشک و بی آب وعلف عربستان که در قسمت هایی طولانی با وزش باد ،ماسه های ریز همانند کولاک زمستان ایران از روی جاده می گذشتند ، از بهتر بودن وضعیت اسکان نسبت به سفر قبلی اما خیلی کوتاه بودن این سفر نسبت به سفر قبلی(۷ روز در برابریک ماه)، از اینکه روز سیزده بدر بعد از نماز صبح و طواف وداع حرم و پخش شدن آفتاب همه علیرغم میل و فقط برای رعایت برنامه ی مدرسه حرکت کردیم و ناهار را در رستورانی بین راه گرفتیم وبیرون رستوران خوردیم تا سیزده را بدر کرده باشیم و البته همانطور که پیش بینی می کردیم چهاردهم وپانزدهم باز بودن مدرسه و حضور ما اصلا معنی نداشت . سعی کنم از این به بعد بنویسم . برا دل خودم و برا یادگاری هم که شده! |
|
+ نوشته شده در
جمعه 27 اردیبهشت1387ساعت 2:52 توسط حبيب نصرتي |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
حبیب نصرتی
معلمی شاغل در دهکده ی مارشال مک لوهان |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1388 آذر 1387 شهریور 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 |
| پیوندها |
|
کوچه های معرفت |
|
RSS
|